تبليغاتX
کافه ستاره

کافه ستاره

 

     سلام و آرام و آرزوی حال خوب

از حال بد حرف نمی زنم که تا دلتون بخواد آدم حال خراب داریم ! مخصوصا تو این فضا . یه جورایی انگار کلاس داره ! شاید هم یه جور تخلیه تراپیه برای نسل و زمونه ما که در نبود خوشی های معقول و مشروع ، حال شنیدن احوالات واقعی هم دیگه رو نداریم ( حال اشتراک حالات رو نداریم ) .

به سلوک چندین و چند ساله ام ، سکوت ، خلوت و تنهایی رو ترجیح می دم و عجبا که این روزا بیشتر پی اش می گردم و کمتر پیدا می کنم ( شاید قراره برای چندمین بار ثابت بشه که لزوما و همیشه جوینده یابنده نیست ) .

به لطف فضای نیمه خلوتی که امشب وصال داد و هم کلامی با حامد عزیز ، این غزل زیبای " وحدت کرمانشاهی " رو پیشکش می کنم به معدود و محدود دوستان و بازدید کنندگان این وبلاگ .

                                                                     

آتش عشقم بسوخت خرقه طاعات را

سیل جنون در ربود رخت عبادات را

مسئله عشق نیست در خور شرح و بیان

به که به یک سو نهند لفظ و عبارات را

دامن خلوت ز دست کی دهد آنکس که یافت

در دل شبهای تار ذوق مناجات را

هر نفسم چنگ و نی از تو پیامی دهد

پی نبرد هر کسی رمز و اشارات را

جای دهید امشبم مسجدیان تا سحر

مستم و گم کرده ام راه خرابات را

خاک نشینان عشق بی مدد جبرئیل

هر نفسی میکنند سیر سماوات را

دوش تفرج کنان خوش ز حرم تا به دیر

رفتم و کردم تمام سیر مقامات را

غیر خیالات نیست عالم و ما کرده ایم

از دم پیر مغان رفع خیالات را

بر سر بازار عشق کس نخرد ای عزیز

از تو به یک جو هزار کشف و کرامات را

وحدت از این پس مده دامن رندان ز دست

صرف خرابات کن جمله اوقات را

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 9:29 توسط | |

 

این هم شده یه عادت مالوف که دیر به دیر پست بذاریم و هر دفعه هم شروع کنیم از دلایل تاخیر و نبودن مون بگیم . مختصر کنم :

مدتیه از فضای وبلاگ دوری می کنم . قسمتی از دلایلم گفتنی نیست و قسمتی هم به بازتاب مطالب بر میگرده . دوستانی دارم با احساساتی از حریر یمانی (  درست گفتم ؟ نکنه اون انگشتر یمانیه یا مارچوبه ی یمانی ؟ یا شاید هم شمشیر مرصع نشان یمانی ؟ نمی دونم ) نازک تر . ( فرع از اصل مطول تر ، نشانه ی یک ذهن بارون خورده ی نمناک یا همون . . . ) . یکی از پست ها که کلا چهار چرخ رفاقت و ده چرخ صمیمیت و هجده چرخ ملاطفت رو هوا کرد . بعضیای دیگه هم اسباب سوء تفاهم شد . یه وقتایی به خودم می گم : تو که نویسنده نیستی ، کرکره ی کافه رو بکش پایین و خداحافظ ! اگه قراره خیر نداشته باشه ، لا اقل ضرر هم نداشته باشه . یه وقتایی هم می گم : اسم کافه رو عوض کن و منتقلش کن به یه بیابون یا جاده ی خلوت ، کوچیک و نقلی ، گمنام ، با چند تا نهال تازه پا و یه حوض و فواره ی قدیمی ، حتی از اونایی که یه مجسمه هم وسطش داره ! منو پنو هم لازم نیست ، تا دلت بخواد چای تازه دم داره و نیمرو و املت و دیزی سفالی و . . . حالا دیگه ! نمی دونم . فعلا فقط حالمو گفتم تا ببینیم بعد چی پیش می آد .

گر مقام از خواجه خواهی ، بنده ی چالاک شو 

ور نشان از مهر جویی ، ذره ی گمنام باش

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 18:57 توسط | |

 

" سعی داشته باش در قلب کسی که با او زندگی می کنی ، یادگارهایی بگذاری که در ایام پیری ، موقعی که شکسته و ناتوان می شوی ، آن یادگارها مانع از این باشند که آن آدم از تو دور بشود ."

این جملات نیما یوشیج رو چند روز پیش خوندم و از اینکه مشابه اون رو مدتی پیش و قبل از خوندنش به عزیزی گفته بودم ، احساس خوب " نیما " بودن بهم دست داد !

یادمه بهش گفتم که بیا این رابطه رو جوری تعریف کنیم که توی دوره پیری هم لذتش باهامون باشه یا تو روزای ناگزیر درموندگی ( از هر نوعش ) ، احساس با هم بودن و یک یار خالص داشتن بهمون دلگرمی بده .

یادمه وقتی که داشت از نشونه های ظاهرا ماورایی برای ابراز عشقش یا دلیل احساسش صحبت می کرد ، بهش هشدار می دادم که بیا دنبال پایی روی زمین بگردیم . به جای گشتن دنبال نشونه های پاولو کوِيیلویی ، بیا تصویر واقع بینانه تری از هم و خواسته هامون ارایه بدیم .

این نشونه های احساسی ، چه زود جاشون رو به نشونه های دیگه می دن . افسوس که تو سلسله مراتب حافظه آدمی ، آخرین خاطره ها و تصویر ها موندگارترن .

کاش حداقل یه جور دیگه تمومش می کردیم !

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 18:9 توسط | |

 

 

سلام . ظاهرا تاریخ آخرین پست می گه که حدود شش ماهی نبودم . راستم می گه . نبودم ، واقعا نبودم . هنوزم نیستم .

یه جورایی مشغول رصد کردن بی مهری روزگارم . بی معرفتی ها ، خیانت ها و دو رویی ها فکرم رو مشغول کرده . بی اعتباری " دوست دارم " ها ، تهی بودن " مخلصیم " ها و بی ارزشی " ارزش " ها .

نمی دونم ، شاید بنا به استنتاج " هر چه کنی کشت ، همان بدروی " این ثمره ی چیزیه که کاشتم . شاید هم این چیزیه که کاشته می شه تا من هم با یه همچین فرم کثیفی ، ثمره ی متناسب اون رو بدم .

هر چی که هست فعلا مشغول تماشا کردنم !

 

پ ن : یه عزیزی ، مدتیه تیشه برداشته و می زنه . کجا ؟ ظاهرا به آبروی من اما در واقع به قلب من . کاش می شد بهش بگم که : کار خیلی بدی می کنی و این کار بد رو به بدترین نحو ممکن و با کثیف ترین ابزار ممکن می کنی !

 

پ ن : به شدت معتقدم که آبرو هم مثل چیزای دیگه از آن خداست : " هر که را بخواهیم عزت می دهیم و ... "

 

پ ن : مریز آبروی برادر به کوی    که دهرت نریزد به شهر آبروی !

 

پ ن : مخلصیم !!!

   

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 18:8 توسط | |

 

اینم از لطایف روزگاره ! چی ؟ 

اینکه تو ، اسم فضای مجازیت رو بذاری " کافه ستاره " و تزیینش کنی به عکس یه فنجون قهوه و اسم خودت رو هم بذاری " متصدی پیاده ی کافه" و چشم بچرخوبی و ببینی که اِ اِ اِ ! رفتی تو بیزینس قهوه و قهوه خواری و کافه و کافه داری !

حالا شما می تونید بر  مبنای فیلم "secret " اسمش رو بذارین "قانون جذب" یا هر قانون من درآوردی دیگه!

یه چیزی، یه علاقه ای مدتها پسِ ذهن من بوده و حالا صورت عملی و واقعی به خودش گرفته.

مخلص کلام اینکه با هفت هشت ده تا ! از دوستان ، رفتیم تو کار دو سه تا کافی شاپ زنجیره ای به اسم آوانسن  Avant Scene

امروز هم یه مراسم  کوچیکی به اسم افتتاحیه گرفتیم. این متن رو گذاشتم که هم محض احترام دوستان و سابقون اطلاع داده باشم و هم عذرخواهی که شرایطش نبود که از بر و بچه های با معرفت این کافه دعوت کنم.

از ما بپذیرید که "بضاعتنا قلیل" و "کرامتکم کثیر" !     

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 16:3 توسط | |

 

همه چیز باید دست به دست هم بده تا بهونه ای بشه که دوباره تو رو یاد مرگ بندازه ;

ـ از دونه ی اشکی که آروم قل می خوره رو صورت خواهرت و قلبت رو فشار می ده ،

ـ از آگهی مجلس ترحیم یه پیرمرد خوش نفس که رو میزت جا مونده ،

ـ از نا استواری قدمهای مردی که روزگاری دستت رو می گرفته و به کوه و کمر می برده ،

ـ از " بی تابی عاشقانه ی معشوقی بی قرار ، در همین حوالی بریدن از روزگار " ،

ـ از تابلو هایی که یه جماعت ، بی کفایتی خودشون رو تو بوق کردن و حذر می دن از عواقب زلزله ،

ـ از زمزمه ی " ان الموت حق " . . .

تو رو خدا از من ناراحت نشید و نگید که این شب عیدی ( که برای من از اون عیدای بزرگه ) ، چرا حرف از مرگ ؟ چرا رفتن ؟ چرا غم ؟  که من ، سید علی اسلامی ، متصدی پیاده ی این کافه ، عمیقا و قویا و شدیدا اعتقاد دارم :

ـ به " آنچه پیش شماست  تمام می شود و آنچه نزد خداست پایدار است و قطعا کسانی را که شکیبایی کردند به بهتر از آنچه عمل می کردند ، پاداش خواهیم داد " .

ـ به " ان الله یحیی و یمیت و یمیت و یحیی " .

ـ به کلام  ابر مردی " اعتراف دارنده به گذشت زمان و مسکن گزیده در جایگاه گذشتگان " .

ـ به " پس تو را هر لحظه مرگ دیگریست " .

ـ به " گفت ای شه ! شرم ناید مر تو را ؟ " .

ـ به " و البعث حق ، و النشور حق " .

  به این همه روشنایی ، این همه عید !

------------------------------------------------------------------------------------------------

دور باد شر کسانی که خیال تکثیر موهوم و جعل مذموم نام یگانه ی " غدیر خم " دارند .

-----------------------------------------------------------------------------------------------

کماکان به دعای خیر دوستان و خوبان ، خوبم .

خوب باشید و بهره مند از این روزگار ، عید مبارک !    

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 2:10 توسط | |

 

کم توفیقم در امر زیارت . زیارت دوره ی چشمان مادر ، زیارت دستان خسته ی پدر ، زیارت آیات و نشانه های مستقر ! 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

یه کار الکی رو بهونه کردیم و با بچه ها دسته جمعی اومدیم مشهد . با بار و بندیل و خاک راه بر تن ، سر الله اکبر اذان صبح رسیدیم حرم . اهل زیارت نامه خوندن که نیستم . معمولا یه جای خلوت می شینم و به نیابت از چند نفر صاحب حق ، نماز و قرآن می خونم .

اما این بار بسته شده بودم به زمین . مرور می کردم و خجالت می کشیدم ، فکر می کردم و . . . به هیچ تصمیمی نمی رسیدم .

نمی دونم . شاید ۲۴ ساعت فاصله و دوری با اون خطای بزرگ ، هنوز منو تو خودش محصور کرده بود . اما هر چی که بود ، آخر سر شکر خدای بزرگِ ستار کردم برای همین چند لحظه فرصتِ خوبِ به دور از گناه بودن . قرار گرفتن تو اتمسفر پاکی که امکان بازخونی بعضی از پرونده هامو داد .

حالا اگه نتونستم یا اراده نداشتم یا نکردم که بعد از بازخونی ، یه بازسازی هم بکنم ، چه باک ؟ شاید خدا خواست و تو یه همچین حال و هوایی ، سر یه همچین بزنگاهی ، اون موجودِ ترسناکِ به واقع دوست داشتنی رو سراغم فرستاد و . . . فاتحه !!!

------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن : تو حرم از طرفش سلام کردم و براش sms فرستادم . وقتی بیدار شد نوشت :

        " خواب دیدم رفتی تو آب و اومدی بیرون "

حالا اگه من بخوام خودمو تحویل بگیرم و تعبیر و تفسیر به راءی بکنم ، شما مشکلی دارید ؟!

نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 12:39 توسط | |

 

یه مدتی نبودم .  یعنی بودم و نبودم . به خونه تون سر می زدم و از روی دست نوشته ها ، کمی تا قسمتی از حال تون با خبر می شدم .

چند تا از شما به بهانه ی درس و امتحان و کار ، ترجیح دادین اتاق تون رو تاریک کنید و با خودتون یا شمس تون خلوت .

بعضی هاتون نشئه ی سواری بر سمندِ مراد و بعضی ها خمار ِ چشم های ِبادام ِ بیداد .

---------------------------------------------------------------------------------------------------

خوبم و سلام .

دست ، دراز دعا و چشم ، امید باران .

---------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن : از این همه " تون " ! عذر خواهم !

پ ن : تا بعد . . .  

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 1:9 توسط | |

 

هنوز مانده تا مقام " لا خوف علیهم و لا هم یحزنون " .

هنوز مانده که هیچ ! که راهی نرفته ای ! که بویی نبرده ای !

هنوز مانده تا درک شکر ، طعم صبر ، فهم رضا ، لمس تسلیم !

تا هضم " یبسط الرزق لمن یشاء " .


هنوز مانده تا فرصت ، تا تصمیم ، تا مرگ ، یا تا  " وَیل "

هنوز مانده تا ایمان ، تا یقین ، تا راه ، تا سلام !

 

پ ن : پریشب ، تو جواب التماس دعام ، حسین نوشت :

         " غَیِر سوء حالنا بحُسنِ حالک " خداااااااااااااا  !

پ ن : آرامم ، به برکت شعاعی از نور .

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 18:0 توسط | |

 

می گفت دیشب از زندان آزاد شده . می گفت فروشنده ی کراکه . می گفت تو محل برای خودش برو بیایی داشته ، بهش می گن " دایی ممد " .

می گفت دخترش سرطان داشته و . . .

می گفت پسرش معتاده ، کراک می زنه .می گفت به خاطر پسرشه که این کاره شده .

می گفت خودش فقط شیشه می زنه . می گفت . . .


برای ضبط دو تا برنامه ی تلویزیونی ، " دایی ممد " و " سید " رو که یه کارتن خوابه ، از یه پاتوق جنوب شهر پیدا کردن و آوردن .


افطار که تموم شد ،احمد با بغض اومد بالا و گفت : آقا این " دایی ممد " منو بیچاره کرده ! می گه نمی ذارم ظرفا رو بشوری . بذار من نوکری امام حسین رو بکنم !

به دلش چی افتاده ، خدا می دونه !


وقتی داشتم برای نماز عشا قامت می بستم ، بی مقدمه " دایی ممد " اومد تو اتاق و گفت : آقا تو رو خدا ما رو هم دعا کن ، پسرمو دعا کن ! . . .  کلی خجالت کشیدم !

یکی به من بگه فرق من با " دایی ممد " و " سید " که بر حسب یه اتفاق ، تاکید می کنم یه اتفاق ، آواره ی این شهر کثیف شده ، چیه ؟

بین این گهی که منم ، که مثلا تشخص و آبرویی دارم ، که دفتر و دستک و خونواده ای دارم ، با اونی که امروز با اکراه بهش نگاه می کنم ، که دست به لیوان چایش نمی زنم ، که بوی کراک و شیشه اش از صبح دفتر رو پر کرده ، چقدر فاصله است ؟

یه لحظه غفلت ؟ یه نگاه سرد ؟ دریغ یه سلام ؟  چی ؟؟؟


 

پ ن : می خواستم تو این پست ، چند فراز از دعای " مکارم الاخلاق " رو بذارم ، دیدم اینم یه دعاست ، اگه بفهمم .

خدایا ! آنی ما رو به حال خودمون نگذار !

خدایا ! " دایی ممد " و پسرش رو ، " سید " رو دریاب !

خدایا ! خدایا . . .  کار از تو می رود ، مددی ای دلیل راه !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 13:10 توسط | |

Design By : Night Melody